جملات زیبا

 

  
                        1- قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را !
                        این باران است که باعث رشد گلها میشود نه رعد و برق !!
 
                        2- یک قلــب پـــاک؛
                        از تمــــام مــعـــــابـــد و مســـاجــــد
                        و کلیـــســـا هــــای دنیـــــا مــقـــدس تـــر است ...
 
                        3- این روزها دلگرمی میخواهم وگرنه چیزی که زیاد است سرگرمی...
 
                        4- براي كشتيهاي بي حركت............موجها تصميم مي گيرند.....
 
                        5- باید دنبال شادی ها گشت، غمها خودشان ما را پیدا می کنند
 
                        6- هميشه دلتنگي به خاطر نبودن كسي نيست
                        گاهي بخاطر بودن كسي ست
                        كه حواسش به تو نيست ..........
 
                        7- سقوط تاوان پریدن با بعضی هاست
 
                        8- ازعصبانیت آدمایی که همیشه مهربونن خیلی بترسید
                        چون وقتی عصبانــــــــی میشن
                        دیگه نمیتونن لبخند بزنن..
 
                        9- از خدا پرسید: اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای آرزو کردن چه سود دارد؟
                        خدا گفت: شاید در سرنوشتت نوشته باشم: هرچه آرزو کرد!!!
 
                        10- احساس من قیمتی داشت که برای پرداخت آن تو فقیر بودی … .
 
                        11- موفقيت براي اشخاص کم ظرفيت، مقدمه گستاخي است .
 
                        12- زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست!
 
                        13- آدمهایی که عشقشونو مثل کانال تلویزیون عوض میکنند،
                        آخرش باید بشینن برفک تماشا کنند ...!!
 
                        14- خودمان را با جمله " تا قسمت چه باشد " گول نزنیم...
                        قسمت، اراده من و توست...
 
                        15- خیـلی احمقیـم اگه فکر کنیـم آدمـا، تـوی شوخـی دلشـون نمی شکنـه
 
                        16- همیشه حرف از رفتن هاست کاش کسی... با آمدنش غافلگیرمان کند!!!
 
                        17- زمانی كه خاطره هایت ازامیدهایت قویتر شدند پیــــــــــر شدنت شروع میشود ...
 
                        18- روزی کسی را پیدا خواهید کرد که گذشته تان برایش اهمیتی ندارد چون می خواهد آینده تان باشد...
 
                        19- حسادتِ دوست، از رقابتِ دشمن بدتره !
 
                        20- اگه اولش به فکر آخرش نباشی ....آخرش به فکر اولش میفتی !!!
 
                        21- به جای پاک کردن اشکهایتان، آنهایی که باعث گریه تان میشوند را پاک کنید.
 
                        22- و چقــــــدر دیر می فهمیم
                        که زندگــــــی همین روزهاییست که منتظــــر گذشتنش هســتیم... .


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


....


قرنهاست
جستجوگر آدم هستم...
تا لذت خوردن یک سیب سرخ را با او تجربه کنم
قرنهاست ...!
مشکل از من نیست
... ... ... نه من....
نه سیب سرخ
نه شیطان
تو نایاب شدی آدم


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


با من بگو که درد تو را لمس می کنم...

تنها تو نیستی که دلت غم گرفته است


من هم شبیه حال تو حالم گرفته است


اصلاً بیا به ما چه که مردم غریبه اند

 
تقصیر ما که نیست هوا دم گرفته است


حوا گناه کرده؟ «نه» آدم مقصر است


از بس که عشق را به دلش کم گرفته است


از روز اولی که خدا عشق را افرید

 
این روزگار شکل جهنم گرفته است


دیگر تفنگ حوصله آتش نمی کند

 

علی ابراهیمی


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


اگر الآن نه، پس كي؟

همه ما خودمان را چنين متقاعد مي كنيم كه زندگي بهتري خواهيم داشت اگر:
شغلمان را تغيير دهيم
مهاجرت كنيم
با افراد تازه اي آشنا شويم
ازدواج كنيم
 
فكر ميكنيم،‌ زندگي بهتر خواهد شد اگر:
ترفيع بگيريم
اقامت بگيريم
با افراد بيشتري آشنا شويم
بچه دار شويم
 
و خسته مي شويم وقتي:
مي بينيم رييسمان نمي فهمد
زبان مشترك نداريم
همديگر را نمي فهميم
مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند
بهتر است صبر كنيم ...
 
با خود مي گوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :
رييسمان تغيير كند، شغلمان را تغيير دهيم
به جاي ديگري سفر كنيم
به دنبال دوستان تازه اي بگرديم
همسرمان رفتارش را عوض كند
يك ماشين شيك تر داشته باشيم
بچه هايمان ازدواج كنند
به مرخصي برويم
و در نهايت بازنشسته شويم....
 
حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.
 
اگر الآن نه، پس كي؟
 
زندگي همواره پر از چالش است.
 
بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.
 
به خيالمان مي رسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع مي شود كه موانعي كه سر راهمان هستند، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم مي كنيم
كاري كه بايد تمام كنيم
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم
بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم
و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
 
بعد از آن كه همه ی اين ها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آن ها را موانع مي‌شناسيم
 
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد. خوشبختي، خود همين جاده است.. بياييد از هر لحظه لذت ببريم.
 
براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي
بازگشت به دانشگاه
كاهش وزن
افزايش وزن
شروع به كار
مهاجرت
دوستان تازه
ازدواج
شروع تعطيلات
صبح جمعه
در انتظار دريافت وام جديد
خريد يك ماشين نو
باز پرداخت قسط ها
بهار و تابستان و پاييز و زمستان
اول برج
پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون
مردن
تولد مجدد
و...
 
خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.
 
هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.
 
زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.
 
اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:
1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد..
2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.
3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟
4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.
 
نم يتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟
نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد..
 
روزهاي تشويق به پايان مي رسد! نشان هاي افتخار خاك مي گيرند! برندگان به زودي فراموش ميشوند!
 
اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:
1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.
2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.
3. افرادي كه با مهرباني هايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.
4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آن ها لذت مي بريد، نام ببريد.
حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟
 
افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند، ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند ....
 
آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همان هايي كه در همه ی شرايط، كنار شما مي مانند ...
 
كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است.
 
شما در كدام ليست قرار داريد؟ نمي دانيد؟
اجازه دهيد كمكتان كنم.
شما در زمره ی مشهورترين نيستيد...،
 
شما از جمله كساني هستيد كه براي در ميان گذاشتن اين پيام در خاطر من بوديد


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


 

دوباره سیب بچین آدم

من خسته ام...

بگذار از این جا نیز بیرونمان کنند...


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


دنیا عقب کشید

 

آدم که در میانه ی دعوا عقب کشید

افتاد سیب سرخی و حوا عقب کشید

من ماندم و تو ماندی و این سیب ناتمام

من ماندم و تو ماندی و دنیا عقب کشید

امشب به یاد لحظه ی اول که دیدمت

قلبم دوباره ساعت خود را عقب کشید:

یادش به خیر، نور تو چشم مرا که زد-

خورشید هم برای تماشا عقب کشید

پایت به سمتم آمد و دستت به دست من...

قلبت میان همهمه اما عقب کشید

شاید که از نگاه خیابان دلت گرفت

شاید برای زخم زبانها عقب کشید

مردم چه زود خلوت ما را به هم زدند

من ماندم و تو رفتی و دنیا عقب کشید

حسن اسحاقی

 


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


...

 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!

اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

****


برای بلند شدن باید خم شد.

گاهی مشکلات تو را خم می کنند و بدان آغاز ایستادن است.
باد می وزد می توانید در مقابلش دیوار بسازی یا اسیاب بادی. تصمیم با توست.

****
خدایا به من کمک کن که وقتی میخواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم با کفشهای او راه بروم.
تاریکترین ساعت شب درست ساعت قبل از طلوع خورشید است.... پس همیشه امیدوار باش

****

خوشبختي ما در سه جمله است:

تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا


ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم:


حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

*****

هميشه از خوبيهاي آدما واسه خودت ديوار بساز .
پس هر وقت در حق تو بدي کردن ، فقط يه آجر از ديوار بردار !
بي انصافيه اگه ديوار خراب کني !

 

 


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


فلسفه شکل گیری مدیریت بحران

روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند.
ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد.
يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد.
 ديگري گفت بي جهت آماده نشو
هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود.
مرد اول به دومي گفت :
قرار نيست از شير سريعتر بدوم.
كافيست از تو سريعتر بدوم...
و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت
بنام مدیریت بحران شکل گرفت


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


Confidence اعتقاد:


اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.


2- Trust اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.


3- Hope امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.
با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید

 


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


نقش زنان در پیشرفت همسرانشان ...

می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند ...

ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه‌ایی حق به جانب.
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"

شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"

شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!"

 

 


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


نامه مادری به دنیا

دنیای عزیز!

   پسرم امروز به مدرسه می رود . این رویداد برای مدّتی برایش عجیب و تازه خواهد بود امیدوارم با او با ملایمت مدارا کنی تا بتواند خود را با شرایط جدید وفق دهد . 

تو می دانی که او تا به حال پادشاه لانه اش بوده است . فرمانروای حیات خلوت خانه . در آن به پرنده ها دانه می داده و توپ بازی می کرده است . من هم همیشه دم دستش بوده ام و زخم هایش را پانسمان و دلشکستگی های کودکانه اش را التیام بخشیده ام . 

 ولی ... حالا وضع فرق کرده است . امروز صبح او از پله های جلوی خانه پائین رفت و برایم دست تکان داد و وارد عرصه ی بزرگی شد که احتمالاً برایش جنگ ها ، تراژدی ها و رنج های فراوانی را به همراه خواهد آورد: عرصه ی زندگی ! 

برای زندگی کردن در چنین اوضاع پر تلاطم ، پرهیاهو و اغلب بی رحم ، به ایمان و عشقی پایدار نیاز دارد .

بنابر این ، ای دنیا ! آرزو می کنم دست کوچکش را بگیری و به او یادبدهی که با این همه رنج و مشکل، چگونه شادمانه روبه رو شود . 

ای دنیا ! به او یاد بده ،اما اگر می شود لطفا" کمی ملایم تر ! به او بیاموز که برای هر نبردی ، قهرمانانی وجود دارند و او یکی از آن هاست ! به او بگو در مقابل هر دشمنی که زندگی فراراه انسان قرار می دهد ، صدها دوست خوب هم وجود دارند . فقط کافی است آن ها را پیدا کنی . به او عظمت و شکوه «یاد گرفتن» را بیاموز .  

به او فرصت بده که معنای عمیق برکه ها و جنگل ها و کوه ها و ابر ها و راز نهفته در صدای پرندگان ، زندگی زنبوران عسل و راز نهفته در آسمان آبی ، آفتاب ، گل ها و چمنزارهای سرسبز و با طراوت را ببیند و بفهمد و درک کند . به او بیاموز که شکست خوردن ، بسیار افتخار آمیز تر از پیروزی های همراه با دسیسه و خُدعه است . 

به او بیاموز که به خود و آرای خود ، حتی هنگامی که همه ی دنیا معتقدند غلط هستند ، ایمان داشته باشد و پایداری کند . به او بیاموز که دانش و استدلال و تفکر خود را به بالاترین قیمت بفروشد ، اما هرگز بر سر روح و دل خود معامله نکند .  

به او بیاموز گوش هایش را بر شکایت ها ، ناله ها و نا امیدی ها ببندد و اگر ایمان دارد که حق با اوست ، مردانه بایستد و بجنگد .  

ای دنیا ! همه ی این ها را با ملایمت و مدارا به او بیاموز ،ولی هرگز او را نترسان . 

ای دنیا ! من یک مادرم و می دانم که خواهشم ، خواهش بزرگی است : ببین برایش چه می توانی بکنی . آخر او طفل معصومی بیش نیست! 

                                                       نوشته ی : پتی هنسن    ترجمه ی : پروین قائمی

 


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


داستان سالک و پیرمرد

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم كه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
 
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
 
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
 
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
 
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي
...


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


عکسی جالب از رهر معظم انقلاب

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


گفتم ...

"گفتم: خسته‌ام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
     .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
     .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
     .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
     .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
     .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.
گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوکلین
     .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی: فانی قریب
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
     ..:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟  
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


نفاوت مسئولان دانشگاه توكيو و تهران

مدیر گروه معماری دانشگاه تهران

 

 

 

دفتر رئیس دانشگاه توكیو

 

دفتر رئيس دانشگاه توكيو

لازم نیست در بزنید لطفا وارد شوید

لازم نيست در بزنيد لطفا وارد شويد

 

 


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


پسران سه رئیس جمهور


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش آديداس پاشون ميکنن. هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نميرن! اون بوق و کرنای اصرافيل هم گم شده... يکی ازش  قرض گرفت و رفت ديگه  خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن. يک سری شون حوری های بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شيتيلي ميگيرن. بقيه حوری ها هم مرتب ميگن مارو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.

 اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهای ايرونی از غلمانها مهريه ميخوان.

هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بياييد دماغتونو عمل کنيم.

خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت!

برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟

شيطان آهی ميکشه و ميگه:  نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم.

شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!

تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!

 جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

 يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين براه انداختن.

چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.

چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.

يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.

 چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.

چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.

هرروز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو ميخوان

الان مراجع داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.

 

ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم

 


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


کی تشنه سیر گردد...

 

مخمور جام عشقم ، ساقي بده شرابي  

                                            پر كن قدح كه بي مي مجلس ندارد آبي

وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد

                                               مطرب بزن نوايي ، ساقي بده شرابي

شد حلقه قامت من تا بعد از اين رقيبت

                                                  زين در دگر نراند ما را به هيچ بابي

در انتظار رويت ما و اميدواري

                                                  در عشوه وصالت ما و خيال و خوابي

مخمور آن دو چشمم ، آيا كجاست جامي

                                                        بيمار آن دو لعلم آخر كم از جوابي

حافظ چه مي نهي دل تو در خيال خوبان

                                                         كي تشنه سير گردد از لمعه سرابي


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


شهر اولین ها


انزلیها مدعی اولین ها در ایران! 
موضوع: اخبار فرهنگي چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 10:20
اخیراً سایت پارسینه با  ارائه لیستی از بندر انزلی مدعی اولین ها برای این شهر بندری شده است خوانندگان محترم و همچنین دوستان ما در سایت پارسینه دو لیست زیر را مقایسه و خود قضاوت کنند شهر اولین ها کدام است:

اولین ها در بندر انزلی :

* اداره گمرک باپیشینه‌ای بیش از ۳۰۰ سال
* اداره بندرباپیشینه‌ای بیش از ۲۰۰ سال
* ایجاد انجمن‌های محلی وبلدیه پیش از تأسیس بلدیه
* نخستین بلدیه درایران که اکنون به نام شهرداری معروف است دراین شهر تاسیس شد
* آموزش وپرورش پیش از سال ۱۲۷۱ خورشیدی
* اکابر شبانه آن هم دروس دبیرستانی پیش از سال ۱۲۹۰ خورشیدی
* چاپخانه پیش از سال ۱۲۸۶ خورشیدی
* بهداری پیش از سال ۱۲۷۶ خورشیدی که به وسیله بلدیه اداره می‌شد
* شیروخورشیدی سرخ ۱۳۰۴ خورشیدی
* روشنائی برق پیش از سال۱۲۷۹ خورشیدی به عنوان نخستین شهردرایران که دارای روشنائی شد
* تلفن پیش از سال ۱۲۷۷ شمسی وپست وتلگراف نیز جلوتر ازبسیاری شهرهای ایران
* نظمیه ( شهربانی ) پیش از سال ۱۲۸۶ خورشیدی
* راه آهن حدود سال ۱۲۶۹ خورشیدی دریکی از روستاهای انزلی
* هواشناسی پیش از سال ۱۲۸۰ خورشیدی
* اداره شیلات بابیش از ۱۵۰ سال پیشینه وسردخانه نخستین باردرانزلی وحسن کیاده
* هواپیما – نخستین خطوط هوایی در بندر انزلی به وجود آمد در زمین معروف به زمین طیاره . نخستین پرواز در ایران از بندر انزلی به تهران و سپس به اصفهان صورت گرفت .
* خودرو برای اولین باردرانزلی مشاهده شده‌است.
* سالن سینما بندرانزلی از نظر نمایش فیلم سینمائی وداشتن سالن سینما ، تئاتر وورزش‌های مختلف پیش‌گام بوده‌است .

اولین ها در شهر تبریز:

اولین چاپخانه ایران بسال 1811 میلادی برای اولین بار در تبریز راه اندازی گردید .

اولین مدرسه مدرن ایران بسال 1888 میلادی و توسط حسن رشدیه در تبریز بنا شد .

اولین مدرسه ناشنوایان ایران بسال 1924 میلادی و توسط مرحوم جبار باغچه بان در تبریز احداث و فعالیتش را آغاز کرد .

اولین مدرسه کودکان تیزهوش و نابغه بسال 1926 و توسط آلمانی ها در تبریز تأسیس و فعالیت نمود .

اولین کودکستان ایران بسال 1923 در تبریز گشایش یافت .

اولین شهرداری ، شورای شهر و مجلس شهرداری در تبریز راه اندازی شد .

اولین تشکیلات و سازماندهی مدرن پلیس ایران در تبریز احداث شد .

اولین اتاق بازرگانی ایران بسال 1906 در تبریز افتتاح گردید .

اولین ضربخانه سکه پول در ایران در تبریز آغاز به فعالیت نمود .

اولین کتابخانه عمومی ایران در تبریز کار خود را آغاز کرد .

اولین سینمای ایران بسال 1900 در تبریز تأسیس یافته و جالب اینکه اولین سالن سینما در تهران را نیز یک تبریزی براه انداخت .

اولین تئاتر ایران و گروه تئاتر در ایران در تبریز بوجود آمد .

اولین کارخانه مدرن ایران در شهر تبریز آغاز به کار کرد .

اولین انجمن بانوان در تبریز براه افتاد .

اولین خوابگاه دانشجوئی نیز در تبریز ساخته شد .

اولین مقاطعه کار راه سازی و یاختمان (مهندس اصغر پناهی)

پسشگام تشکیل شوراهای مردمی

مبتکر تاسیس نخستین کودکستان (ابولغاسم فیوضات)

مبتکر روزنامه نگاری ملی

مولف نخستین دایره المعارف (زنوزی تبریزی)

زادگاه شعر نو و نقد ادبی

آغازگر عکاسی در ایران (ملک قاسم میرزا)

اولین آتش نشانی ایران

اولین دانشگاه آزاد ایران

اولین تراموای ایران (قونقا)

اولین شهری در ایران است که اتوبوس*های شهری آن از کارت*های هوشمند بدون تماس به جای بلیت*های کاغذی استفاده می*کنند

اولین ترجمه کتب خارجی در ایران

اولین نویسنده رمان (آخوند زاده)

اولین کتابخانه عمومی

اولین شهری که صاحب سینما شد

اولین شهری که نخستین نمایشنامه و تداتر شکل گرفت

اولین دانشکده فرش ایران

اولین شهری که از تلفنهای همگانی در اتوبوسهای شهری استفاده شد

اولین دانشکده پرستاری و مامایی

اولین هوانورد ایران (کلنل محمد تقی خان پیسان)

اولین مهمانخانه

پدر فرش نوین ایران (رسام عرب زاده)

پدر ورزش نوین ایران (میر مهدی خان)

نمایشگاه تبریز, بزرگترین مرکز نمایشگاهی در سطح ایران

اولین شهر بدون گدا در ایران

و................


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


تقویت حافظه


ممکن است پيش خودتان فکر کنيد کساني که حافظه بسيار خوبي دارند از هوش بيشتري نسبت به ديگران برخوردار هستند! اما حقيقت اين است که قدرت حافظه تا حد زيادي بستگي به اين دارد که از چه ابزارهايي براي حفظ کردن استفاده کنيد و چقدر در استفاده از آنها مهارت داشته باشيد. در اينجا ده روش برتر براي بهبود حافظه را فرا مي گيريد. اميدوارم با مطالعه و به کارگيري آنها در سال جديد ديگر مشکل حافظه نداشته باشيد.

?- اطلاعات را خرد کنيد: آيا شما يک شماره تلفن را يک جا حفظ مي کنيد؟ نه معمولا آن را به قطعات دو يا سه رقمي تبديل مي کنيد و تکه تکه حفظش مي کنيد. مغز انسان اطلاعات را در قطعات کوچک بهتر به خاطر مي سپارد. بنابراين با خرد کردن موارد بلند به اطلاعات کوچکتر راحت تر مي توانيد آنها را حفظ کنيد.?

?- کلمات را به هم ربط دهيد: گاهي وقت ها حفظ کردن بعضي چيزها کار سختي است. من دوستي داشتم که فاميل اش «آرقند» بود. اما اين اسم را نمي توانستم حفظ کنم. کافي است در ذهنتان کمي با آن بازي کنيد. آرقند؟ قند؟ آب قند؟ آهان درست شد. با ربط دادن اين اسم به يک کلمه آشنا آن را حفظ کردم.

با پيدا کردن ارتباط بين موارد جديد و موارد قبلي آشنا در ذهنتان مي توانيد به راحتي آنها را به خاطر بسپاريد. البته نياز نيست که مثل من بلند فکر کنيد. چون اگر دوستم بفهمد که اسمش را چگونه حفظ کرده ام…

?- ورزش کنيد: همه مي گويند که ورزش براي فلان و فلان و فلان چيز مفيد است! حالا ما هم مي گوييم که ورزش براي حافظه هم مفيد است و قدرت حفظ کردن را بالا مي برد. از پشت کامپيوتر بلند شويد و کمي هم فعاليت بدني بکنيد. قرار نيست قهرمان المپيک بشويد. هدف اين است که فعاليت بدني منظم داشته باشيد.

?- از حافظه تصويري تان استفاده کنيد: اين يکي از قدرتمند ترين ابزارهاي مغز است. تصور کردن يک تصوير يا صحنه روش موثري براي به خاطر سپردن است. بگوييد که عينک تان را روي ميز آشپزخانه گذاشته ايد. حالا تصور کنيد که عينک آن جا است و تمام غذاهاي روي ميز را خورده! دفعه بعد که مي خواهيد جاي عينک را به ياد بياوريد مغز آن تصوير را در ذهن دارد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


تعیین نام سال های شمسی

 ترکان ابیغوری برای هر سال نام حیوانی را نهاده بودند که ایرانی ها نیز به تدریج از آنها استفاده کردند این اسامی عبارتند از :

موش و بقر و پلنگ و خرگوش و شمار                  زین چهار چو بگذری نهنگ آید و مار

آنگاه به  اسب بر گوسفند است حساب                     میمون و مرغ و سگ و خوی آخر کار

برای تشخیص اینکه هر سال با کدام یک از این نامها مطابقت دارد از سال خورشیدی عدد 6 را کم

می کنیم حاصل را بر عدد 12 تقسیم کرده ، عدد باقیمانده را در نظر بگیرید از شماره یک از موش

شروع به شمردن کنید نام هر حیوانی با عدد باقیمانده مطابقت کرد سال

همان حیوان است .

۱۱۴+۱۱=۱۳۷۹/۱۲            ۱۳۷۹=۶-۱۳۸۵                  ۱۳۸۵  سال سگ

ملل گوناگون، عقايد و باورهاي متفاوتي درباره پيدايش سال شمار موچه و حيوانات آن دارند كه تحليل و بررسي آنها ما را به زواياي جديدي از شناخت اين شيوه گاهشماري رهنمون خواهد بود.

ايرانيان بر اين باورند كه حيوانات دوازده‌گانه اين دوره، متصديان حمل زمين‌اند و بصورت ضمني بر اين نكته اشاره دارند كه اين وظيفه از بدو خلفت بر عهده آنها موكول بوده است. اين باور ايراني از عقايد ديرينه‌اي نشأت گرفته است كه زمين را بصورت سطح صافي تصور مي‌كرده‌اند كه بر روي حيوانات مختلف (لاك‌پشت، گاو، ماهي و ...) قرار دارد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


...

خاک بودم آب بودم گِل شدم
عالمی گِل کردم آخر دل شدم
غیرت حزن احتضار شرم داشت
لیلی بی پرده ی محمل شدم
نغمه ها دارد مقامات ظهور
او غنا ورزید و من سائل شدم
همچو اشکم لغزشی آمد به پیش
گام اول محرم منزل شدم

"بیدل دهلوی"


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


سروده ای از مقام معظم رهبری در باره مهدی موعود (عج)

راز دل

سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم         چون زلف تو سر گرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش            چون آینه خو کرده حیرانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی           عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی          من محرم راز دل طوفانی خویشم

ازشوق شکر خند لبش جان نسپردم       شرمنده جانان ز گرانجانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر        افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند « امین » بسته دنیا نیم اما             دل بسته یاران خراسانی خویشم

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت


بهجت آباد خاطره سی


اولدوز سایاراق گؤزله میشه م هر گئجه یاری
گئج گلمه ده دیر یار ، گئنه اولموش گئجه یاری
گؤزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس
باتمیش قولاغیم ، گؤر نه دؤشورمه کده دی داری
بیر قوش « آییغام » سویلویه ره ک گاهدان اییلدیر
گاهدان دا اونو دا یئل دئیه لای – لای هوش آپاری
یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر من
مندن آشاغی کیمسه یوخ ، اوندان دا یوخاری
قورخوم بودی یار گلمه یه ، بیردن یاریلا صبح
باغریم یاریلار ، صبحوم آچیلما سنی تاری
دان اولدوز ایسته ر چیخا ، گؤز یالواری چیخما
او چیخماسادا ، اولدوزومون یوخدی چیخاری
گلوز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صبح
قاش بئیلعه آغاردیقجا ، داها باش دا آغاری
عشقین کی قراریندا وفا اولمویاجاقمیش
بیلمم کی طبیعت نییه قویموش بو قراری ؟
سانکی خوروزون سون بانی ، خنجردی سوخولدی
سینه مده اورک وارسا ، کسیب قیردی داماری
ریشخندیله قیرجاندی سحر ، سویله دی : دورما
جان قورخوسو وار عشقین اوتوزدون بو قماری
اولدوم قره گون آیریلالی او ساری تئل ده ن
بونجا قره گونلردی ائده ن رنگیمی ساری
گؤز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار
دریایه باخار بللی دی ، چایلارین آخاری
از بس منی یارپاق کیمی هجرانلا سارالدیب
باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدی ، قیزاری
محراب شفقده اؤزومو سجده ده گؤردوم
قان ایچره غمیم یوخ ، اوزوم اولسون سنه ساری
عشقی واریدی « شهریارین » گللی – چیچکلی
افسوس ، قارا یئل اسدی ، خزان اولدی بهاری
شهریار


 

نوشته شده توسط پاییز در ساعت موضوع | لینک ثابت